پرستو های بازمانده
دفاع مقدس 
قالب وبلاگ

مدتی بود که قلم در جوهر عشق فرو نرفته بود و نویسنده عشق رابا عقل مخلوط نکرده بود وکلمه ای نو خلق نکرده بود.نویسنده به بیرون زل زده بود.منتظر تا کلمه ای به دفتر ادبیات جهان بیفزاید اما نه!  گویی همه‌ی کلمات نوشته شده بودند.گویی دیگر سخندان جهان نیاز به کلمات وصف گونه نداشت.جوهرعشق دفتر را ورق می زدهر ورق تکه ای از وجود او رادر خود نگاه می داشت.اما جوهر می خواست جایی باشد که او باشد و او،خودش باشد وخودش عشق باشد وعشق.جوهر متحیر وسرگردان به این سو وآن سو مات ومبهوت می‌نگریست.نمی‌دانست چه کند، رود روانش خشک می شد.حس می‌کردهنوز حقش در جهان ادا نشده است.به این وآن چنگ می‌انداخت تا کاری بکنند،تاچیزی بشود و تمام نشود.با نگاهی ملتسمانه به قلم نگاه کرد.

- ای دوست من،ای یار من،دوستت دارد خشک می‌شود دارد تمام می‌شودوهنوز حقش در این جهان ادا نشده کارش تمام نشده.هنوز عشق در این جهان معنایی کامل نگرفته! تو کاری بکن نویسنده دست از کار کشیده.

-چه کنم چه نویسم تا نویسنده نخواهد که نمی‌شود.

-کلمه ای نویس تا تمام شیره‌ی جانم رابمکد و در دفتر جهان جاودانم کند.

قلم به نویسنده نگاهی کرد.به ظاهر بی هدف ایستاده بود اما در دلش آشوبی بود می‌خواست نیازی ببیند تا دست به کار شود اما نیازی نبود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا خجسته گلایمی ]
 عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود
[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

امام رضا علیه السلام فرمودند:

علت تشریعنماز جماعت آن است که اسلام و توحید و بندگی و اخلاص به خداوند متعال در معرض دید عموم و ظاهر و مشهور در میان مردم باشد.

«وسائل الشیعه/ج 5/ص 372»

 
بعد از چند ماه از اسارتمان چند نفر از آزادگان که حسابی دلشان برای یک نماز جماعت جانانه تنگ شده بود، دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا نکرده و یک شب که در حال خواندن نماز مغرب بودم به من اقتدا کردند. قبل از اینکه به رکعت دوم برسم، تعداد دیگری از دوستان به آنان پیوستند و با شروع نماز عشا اکثر بچه ها در صف های نماز جماعت جای گرفتند. روز بعد با توجه به عواقب ناگوار و دهشتناکی که دوستان آزاده را تهدید می کرد ازآنان خواهش کردم نمازشان را فرادا بخوانند ، ولی همه بچه ها اصرار داشتند نمازشان را به جماعت بخوانند. از پافشاری و اصرارشان معلوم بود که فکر همه جا را هم کرده اند و تا آخر می ایستند ; لذا حجت را بر خود تمام شده می دیدم و تصمیم گرفتم که بطور رسمی نماز جماعت را با احتیاط کامل و برنامه ریزی مناسب برگزار کنیم. به این صورت که قبل از نماز جماعت یک نفر از دوستان به عنوان مراقب کنار پنجره می ایستد تا اگر سر و کله نگهبانان پیدا شد، اعلام خطر کند و بچه ها فرصت پیدا کنند تا نمازشان را بصورت فرادا تبدیل کنند آن گاه نماز جماعت را بر پا می کردیم.از آنجا که آسایشگاه ما در طبقه دوم بود و بر راه پله دید نداشتیم متوجه آمدن نگهبان نمی شدیم احتمال گیر افتادنمان زیاد بود. لذا برای حل این مشکل یک آئینه سر دو دسته تی می بستیم و مراقب «تی» را از پنجره کنار آسایشگاه به طرف راه پله می برد و راه پله را زیر نظر می گرفت.
 
 
 
 
 
یک شب که برای خواندن نماز مغرب آماده شدیم. مراقب، یک لحظه از وظیفه خود غافل شد و در همین لحظه نگهبان از پله ها بالا آمده ، آئینه را دید و با زیرکی خود را به پشت پنجره رساند وقتی نگهبان در پشت پنجره قرار گرفت در حالیکه چوب را گرفته بود فریاد زد: این چیست از پنجره بیرون آورده اید؟شکر خدا هنوز نماز جماعت شروع نشده بود. بچه ها توانستند صف ها را در یک لحظه به هم بزنند و به حالت عادی بنشینند، اما مشکل چوب و آئینه همچنان در جای خود باقی مانده بود و باید برای آنها توجیهی پیدا می کردیم . یکی از دوستان که قبل از دیگران راه چاره به ذهنش خطور کرده بود جلو آمد و گفت : جناب نگهبان یکی از اسرا شدید مریض و به قرص مسکن احتیاج دارد. این چوب را برای همین بیرون آورده ایم که بتوانیم شما رو زودتر ببینیم و خبرتان کنیم.دوست دیگری که به فراست متوجه شده بود نمایش تمام نشده نقش مریض را بر عهده گرفت و آه و ناله اش را بلند کرد. در قسمت سوم نمایش دو نفر از بچه ها زیر کتف هایش را گرفتند و او را جلوی پنجره ای که نگهبان ها ایستاده بود بردند تا سرباز با چشمان خودش مریض پریشان حال راببیند. به یاری خدا ، این نمایش همان گونه که انتظار می رفت نگهبان را قانع نمود و برای آوردن قرص مسکن به بهداری رفت و داستان آئینه را فراموش کرد.
برگرفته از : شکوفه های صبر                                     www.barsa.co
[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ وجیهه براتی ]

انگار نه انگار اتفاقی افتاده ست ...

یعنی واقعاً به حال خودمان تأسف می خورم.

قدیم ترها وقتی ایام غم و سوگواری اهل بیت (علیهم السلام) که می شد تمام شهر سیاهپوش می شد. یک حالت ماتمی تمام شهر را می گرفت. هر کجا نگاه می کردی پارچه سیاه و بنر مراسم عزاداری بود. خیلی ها حرمت نگه می داشتند، اما حالا ...

اما حالا انگار نه انگار که ما عزاداریم ... حتی پارچه و بنری هم که برای تسلیت می زدند دیگه نمی زنند.

نمیدونم ما بچه هیئتی ها چی شدیم؟

این روزها مصادف هست با ایام غم و عزای اهل بیت (علیهم السلام) در سوگ مادرمان خانم فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) اما ... وقتی به سطح شهر نگاه میکنم آثاری از عزاداری مشاهده نمیکنم. واقعاً نمیدونم.

غربت که میگن یعنی همین ...

توی محرم که میشه تلویزیون پرچم مشکی میندازه، لوگوش رو مشکی میکنه، برنامه مناسبتی میسازه و پخش میکنه و ...

محرم که هیچ همین رحلت حضرت امام خمینی (قدس سره) ... اینجا غربت معلوم میشه ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

  

متاسفانه چندیست که ایام فاطمیه مورد کم توجهی برخی مسئولان و عمدتا صدا و سیمای ما واقع شده است. پخش برنامه های طنز از جمله مواردی است که در مورد آن هیچ گونه حساسیتی از طرف صدا و سیما دیده نمی شود و انگار این ایام که ایام فاطمیه نامیده شده و زمان اوج مصیبت های حضرت زهرا سلام الله علیها و خانواده ی ایشان است و برای مردم دارای جایگاه مذهبی و محترم بوده و مجالس مختلف عزاداری و روضه خوانی را در این ایام می بینیم، برای مسئولان و دست اندرکاران صدا و سیما هیچ جایگاهی ندارد!! به طوری که نه تنها قطع موقت پخش برنامه های طنز و بسیار شاد صدا و سیما را نمی بینیم، بلکه تبلیغ برنامه ای مثل مسیر انحرافی را می بینیم در حالی که ظاهرا فقط 13 قسمت دارد و الزاما باید در ایام فاطمیه پخش شود!!!

البته کسی مخالف شادی و سرور نیست و اینکه مردم ما اوقاتی از زندگی خود را در کنار خانواده با شادی و خوشی بگذرانند، امری بسیار عالی، مفید و مورد نیاز است. لکن صحبت اینجاست که ای کاش در این موقعیت کوتاه ایام فاطمیه کمی حرمت نگه داشته شود و حداقل برنامه های طنز این قدر با رونق از سیمای جمهوری اسلامی پخش نشود و نسبت به فاطمیه اینقدر بی تفاوت نباشیم. و این جملات هم به این معنی نیست که هر 20 روز این ایام فقط از سیما سخنرانی و روضه و عزاداری پخش شود ولاغیر! هر چیزی به جای خود و احترام این ایام هم به جای خود.

متاسفانه این اتفاق فقط مربوط به امسال نیست و در ایام فاطمیه سال گذشته نیز شاهد تبلیغ و شروع پخش طنز چارخونه در ایام فاطمیه بودیم! برنامه ای که می توانست چند روز دیرتر پخش شود.

و لذا باید در مقابل این بی تفاوتی و بی حرمتی به این ایام دستی برآورد و حداقل به این رویه ی صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعتراض کرد، تا شاید مسئولین مربوطه نیز به خود آمده و کمی دقت کنند.

ما مامور به انجام وظیفه ایم، و حال باید بی صدا فریاد کرد...!

 

***

راه های ارتباطی با صدا و سیما در اعتراض به پخش برنامه های طنز در ایام عزای حضرت زهرا سلام الله علیها:

تلفن: 162 (تهران) و 0212781 (شهرستان ها)

شماره پیامک: 30000162

رایانامه: prsima@irib.ir

با نشر مطلب در وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی، عملا عزادار باشیم.

 

***

متن چند پیامک جهت ارسال به دوستان و سامانه ی پیامکی صدا و سیما:

×××

ای کاش صدا و سیمای ما هم عزادار بود.

براستی وقت دیگری برای طنز و شادی نیست؟

مسیر انحرافی در ایام فاطمیه؟!

آقای صدا و سیما

وقت برای طنز و خنده بسیار است.

 ×××

صدا و سیمای عزیز!

دل مردم دارالعباده در عزای غربت مادر سادات غمگین است.

 ×××

طرفدار همیشه غمگین بودن نیستیم؛ لکن گاهی باید حرمت نگه داشت.

 ×××

ای صدا، ای سیما شرم کن از کرده ی خویش / هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

 ×××

باید مادر سادات را از غربت درآوریم.

با طنز و خنده و شادی می شود؟!

منبع:حیات خلوت-وبلاگ شخصی محسن میرجلیلی

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

دنیا بازی گل و پوچش را با ما آغاز کرده است ...

دنیا دستانش را باز کرده و پوچهایش را نشانمان داده است و عاقبت انسانهایی که پوچی و پستی را انتخاب نموده اند و همینطور گلهایش را و عاقبت انتخاب کنندگان آن را .

کاش در این بازی ساده ، سخت بازنده نشویم ...

آری دنیا، بازی گل و پوچش را - با دستهای بازش - با ما آغاز کرده است ...

او با دستهای بازش با تو بازی می کند ، تو با چشمهای بازت انتخاب و خیلی ساده، بازی را به سود خود تمام کن؛

انتخاب با توست ...

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

این شب ها چشم هر کس به بچه سید ها می افتاد بی اختیار اشکش جاری می شد؛ خصوصاً بچه های کم سن و سال تر. در شب شهادت بی بی آن ها وسط می نشستند و بقیه دورشان حلقه می زدند و با هم در عزای مادر، هم ناله می شدند، نوحه می خواندند و اشک می ریختند.

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]
[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مونا راهپیما ]

تعداد مجروحین بالا رفته بود.فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی رابی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد :
- رشید بگوشم.
- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوی مگه برگه کد نداری؟
- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟
دبدم عجب گدفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
- رشید جان از همانها که چرخ دارند!
- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
- بابا از همانها که سفیده.
- هه هه نکنه ترب می خوای.
- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!
کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.

(به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته داوود امیریان)

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

سلام به همه ی خوانندگان پرستوهای بازمانده

سال نوی همگی مبااااااااارک

این روزها خیلی سرمون شلوغه!!!!!!!

داشتم کتاب" نه خاکی نه آبی" رو می‌خوندم به این جای داستان که رسیدم خندم گرفت و گفتم چقدر خوبه که اونو واسه شما ها هم بزارم و لذت ببریدچشمک:

26دی،نیم روز-در راه اهوازیم.امروز از قم با قطار راهی شدیم...

چشمم افتاد به واگن‌های پل شناور و قایق‌هایی که بدون استتاری مشخص بودند و این یعنی هدفی آماده برای بمباران.بچه‌ها از خیرگی من متوجه ‌ی بیرون شدند.

ابراهیم گفت : می‌خواهند جمعه بازار راه بیندازند؟این دیگر چه جورش است؟

نداشتن پوشش کافی برای قایق‌ها و پل‏‌ها در مسیر که تعداد زیادشان خبر از عملیات بزرگ می‌دهد,نگران کننده بود.

محمد گفت :بچه‌ها "وجعلنا" بخوانید و به قایق‌ها و پل‌ها فوت کنید تا شاید دشمن آن‌ها را نبیند.

شروع کردیم به خواندن و فوت کردن.به نظرم آمدعنکبوت‌هایی هستیم که با لعاب دهان تاری نامرئی بر قایق‌ها و پل‌ها می‌تنیم و از نگرانی درآمدم.

عباس گفت:مثل اینکه این بار باید تا هور یا جزیره مجنون به آب بزنیم

ابراهیم گفت: پس وای به حال کسانی که شنا بلد نیستن!

همه ناگهان انگشت گذاشتند بر شانه‌ی من و شروع کردند به خواندن فاتحه.خندیدیم.گفتم: من که شنا بلدم!

انگشتان را برداشتند.عباس پرسید:کسی هست که شنا بلد نباشد؟

از قرار همه شنا بلد بودیم،چون کسی جواب عباس را ندا.

ابراهیم گفت:اگر کسی بلد نیست بگوید،چون اجر کسی که در آبشهید شود دو برابر است.

ناگهان همه‌ی دستها باهم بالا رفت و همه ازین حرکت ناگهانی به خنده افتادیم.

علی گفت : من شنا را فقط در استخر1متری بلدم.

خندیدیم

محمد گفت:من همونم بلد نیستم

گفتم:پس الفاتحه

همه انگشت گذاشتیم روی سر و شانه‌ی محمد و فاتحه خواندیم.

من چون جایی را روی سر و شانه‌ی محمد پیدا نکردم،گوش راستش را گرفتم و به هر آیه آن را می‌کشیدم.دادش در آمد.گفتم:چی خیال کردی شهادت درد دارد!

تا راهی برای گریز بیابد،کلی  نیشگونش گرفتیم همان وسط رهایش کردیم.ادای زخیمی‌ها را درآورد.گفت:برادرها،شما را به خدا مرا روی صندلی بنشانید.

بی اعتنا به بیرون خیره شدیم.گفت:شما را به ائمه اطهار یکی جایش را به من بدهد.

شروع کردیم به پچ پچ کردن و با هم خندیدن.گفت : اگر دین ندارید،آزاده باشد.

بلند بلند خندیدیم....

 

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٢ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

سلام

امسالم داره تموم میشه باهمه اتفاقای خوب و بدش...

سال 86 بابا جون آخرین عیدی بود که بودی ...حالا  پنجمین سفره هفسینم بدون تو پهن میکنیم...

یه روزایی بهم میگفتن سال تحویل امامزاده نمیری ؟

میگفتم نه ما همیشه خونه ایم...

اما الان میگم هر جا باشم باید  برم پیش بابا سر مزار بابام 

بابا جون عیدت مبارک خیلی خیلی مبارک...

عید امسال به یاد همه سفره هفسینایی که کنارش جای عزیزان خیلیا خالیه باشیم...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه اسدی ]

بعضی هامون به سرفه های بابامون عادت کرده بودیم،چقد این ماسک بابا بهت میاد،زیر لب آرم بگو مهدی بیاد.

بعضی هامون به ناله های شبانه پدرامون عادت کرده بودیم،چقد بابا این یا زهرا گفتنات به دل میشینه.

سه ساله بود که پدرش آسمانی شد.وقتی وارد دانشگاه شد گفتن دختر شهید یعنی سهمیه،یعنی تعنه،زخم زبان؛اما نمی دونستن که وقتی کلاس اول بود و معلم ازش خواست بنویسه بابا یک هفته تو تب سوخت.

شلمچه از رمز یا زهرا برایمان بگو، از رمز پهلوی شکسته یارانت

راستی شنیده ایم تو هم با چادر خاکی مادرت رمزو رازی داری

شلمچه بغض راه گلویم را بسته است اما تو که درد دلم را می دانی

راستی از شهدای کربلای 4 و 5 برایمان بگو، از سربندهای یا زهرا

درود خدا بر چشم های درآمده شلمچه،درود خدا بر نفس های شیمیایی تو،درود خدا بر شکم های دریده شده

خاک این واحدی بوی چی دارد،شاید شمیم کربلاست،شاید هم قدوم ضامن آهو

دلم هوای شلمچه دارد با وجود اینکه هنوز توفیق رفتن را نداشتم این روزها بدجور دلم هوایی شده.تاول هایم تازه می شوند وقتی دوستانم از سفرشان به شلمچه می گویند از آسمان طلائیه.

کاش این شمیم شهر ما را هم معطر می کرد

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]

حدودا" دو ماه پیش پدر بزرگوار شهید رضا دادبین که خود، از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود، دار فانی را وداع گفت. دوستان ما در اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان کرمان، قبل از رحلت آن مرحوم، به دیدار وی رفته و پای خاطرات و ناگفته های ایشان نشستند.بخشی از این خاطرات به شرح ذیل است:
یک موقعی ما می رفتیم توی ستاد معراج کارهای شهدا را می کردیم.البته  شهدا غسل ندارند، اما آنهایی که مجروح و به بیمارستان منتقل و سپس شهید می شدند،این ها را غسل داده و کفن می کردیم. شهیدی هم که درجبهه بدنش لت و پاره شده، توی خاک و خون غلطیده بود،  لازم بود یک خورده بهش برسیم که خانواده اش وقتی می آیند خیلی خیلی جانسوز نباشه. مثلا فرض کنید شهیدی داشتیم به نام ایزدی، سر نداشت لازم بود یک باندی، پنبه ای به شکل مثلاً یک گلوله ای که حالا سر هست، درست شود و حجمی به عنوان سر آماده شود و بعد موقع دیدار خانواده ی شهید، دست شهید را می آوردیم روی کفنش و خانواده می آمدند دست شهید را می بوسیدند و می رفتند.
این کار را می کردیم تا خانواده ها کمتر بسوزند.در هنگامۀ کربلای 4 و 5 معرکه ای برپا بود. شیخ بیگ (بعدها شهید شد)و مرحوم ضیاء عزیزی هم در این کاربه من کمک می دادند.این دو نبودند و من تنها شده بودم.کار سختی بود.
یک روز صبح می دونستم شیخ بیگ آمده،رفتم  ستاد معراج شهدا، از شکاف در نگاه کردم، دیدم خیلی صندوق های شهید گذاشتند روی هم، می خواستم بروم تو. یک زنگی بود، زنگ شتری، خیلی صدای بلندی داشت. دست گذاشتم روی این زنگ، هر چی زنگ زدم هیچ کس در را باز نکرد. این را می دونید که ستاد معراج، کنار گنبد جبلیه است. یک تکه آجری از روی زمین برداشتم و به در کوبیدم. دیدیم هیچ کس جواب نمی دهد. دوباره زنگ زدم، جواب ندادند. چند تا کلید به دستم بود زدم به در، دیدم هیچ کس جواب نداد. از در فاصله گرفتم حدود یک متر از در آمدم عقب تر، حالا همین جور توی فکر بودم چکار کنم؟ چه جوری بروم داخل؟ درب ستاد معراج شهدا در گاراژی بزرگی بود که با زنجیر دانه درشتی قفل شده بود.
یک وقت دیدیم صدای باز شدن قفل شد. خدا را گواه می گیرم که اصلاً هیچ کس نبود ومن اغراق نمی کنم.
صدا ی پیچیدن کلید داخل قفل به گوشم رسید و حتی صدایی که نشان می دهد قفل باز شده. بعد نصف زنجیر آزاد شد و به در خورد. مثل این که بازی می کند خورد به در. بعد دانه دانه زنجیر از توی قلاب دربیرون آمد. دانه دانه صدایش می آمد نه با سرعت. خیلی با طمانینه دانه دانه رفت از توی قلاب بیرون.در این حال لنگ در باز شد به اندازه یک آدمی برود داخل، به اندازه نیم متر بیشتر، لنگ در باز شد و ثابت ماند.
خلاصه ما نفهمیدم در چگونه باز شد.
من فوری رفتم از این کسی که در را باز کرده تشکر کنم، ولی کسی را ندیدم . خدایا توی می دانی هیچ کس در محوطه نبود. از کنار ما تا شهدا، فاصله 20 متر بود. اگر کسی هم بود باید در این فاصله دیده می شد. رسیدم به جایی که شهیدان بودند. شیخ بیگ با یک سرباز آنجا بود. و با تعرض به سربازش گفت: حالا حاج آقا دادبین از خودمان هستند،مگر من نگفتم در روی کسی باز نکنید.. سرباز گفت : آقا شیخ بیگ! من این جا که پیش شما هستم  من که در را باز نکردم و خود شیخ بیگ نیز شاهد این اتفاق عجیب بود.

 


[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فاطمه اسدی ]

سلام 

شهادت امام رضا(ع) باب الحوائج،ولی نعمت مان را تسلیت می گم.

مطلبی که براتون تو این پست می زارم کمی طولانی ست اما خواهش می کنم تا آخر بخونید.این پست حرف دل من و خیلی از دوستان من است.(البته  پدر من جانباز و آزاده هستند)

امروز هم گذشت یک روز دیگر،یک روز دیگر بدون تو!بدون تو آقای سردار.بدون تو آقای سردار شهید!اما برای من که سردار نیستی.برای من یک بابایی.ا

مروز هم گذشت یک روز بدون  پدر...همیشه شنیده ام که این ورزشکارها، این بازیگرها، این آدم های مشهور زندگی سختی دارند وقتی می آیند تو اجتماع!همیشه و همه جا زیر ذره بین هستند،ولی بعضی اوقات،بعضی جاها سختر از همه چیز این است که خانواده شهید باشی!

کافی است بفهمند دختر شهیدی!دوباره نگاه ها شروع می شود.رویت را سفت بچسبی می گویند(هرچی می کشیم از دست این جماعت امل است)بخندی با نیشخند می گویند(مثلا دختره شهیده)به رفتاری خطا اعتراض کنی می گویند(این طایفه کلا طلبکارند از ملت)دانشگاه قبول شوی می گویند(سهمیه داشته است بی سواد) یک پراید قسطی هم بخری می گویند(چه پولی میده بنیاد به این ها)...می گویند این خوشه ها که روی شانه تو می درخشد(کیلویی) است!

پدر،کیلویی چند خریدی این ها را؟

وقتی موج خمپاره تو را گرفت به فکر سهمیه دانشگاه من بودی!؟وقتی ترکش رفت توی بازویت و تا مغز استخوان سوختی،به فکر سرگردی بودی یا سرهنگی؟

وقتی تانگ از روی پای همسنگرت رد شد،وقتی صدای خرد شندن استخوان هایش را شنیدی و نمی توانستی تکان بخوری به فکر الویت استخدام  من بودی؟پدر وقتی اسیر شدی و سرباز عراقی ریشت را گرفت توی مشتش و سیلی میزد به صورتت،وقتی  دوستانت را جلوی چشمانت شکنجه میدادند،وقتی با آتش پشتتان را می سوزاندند،وقتی در هوای سرد زمستان آب سرد به رویتان می گرفتند،به فکر این بودی که برگردی و روزی بشوی اقای فرمانده!؟آقای فرمانده،بابای من،کیلویی چند خریدی این ها را؟بیا همه را بفروش به خودشان.می گویند آب ما با این ها توی یک جوب نمی رود!فکر می کنند ما بوی باروت می دهیم،به خیالشان نصفه شب از خواب می پریم و فریاد می زنیم:زود باش پناه بگیر دارند خاک ریز ها را میزنند،بخواب روی زمین،بزنش حاجی بزنش،اوناهاش اون جاست،توروخدا پاشو،بزنش حاجی بزنش...

دلم می خواهد گریه کنم پدر،یاد آن روزهایی می افتم که شما می خواستی برگردی منطقه،روزهایی که از صبحش خیلی مهربان می شدی،می رفتیم پارک و کلی باهم بازی می کردیم.از همان جا دلم برات تنگ می شد،می پریدم توی بغلت،می زدم زیر گریه،تو اشکا هایم را پاک می کردی،می گفتی:گریه نکن دخترم،زودی بر میگردم.ولی بابا تو که زیر قولت نمی زدی،آن (زودی) که گفتی خیلی وقت است که تمام شده... برگرد.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه گردنوشهری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

بهترین ها در گرگان نت

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


ایران رمان